نیستی مادرم...

:: نیستی مادرم...


بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین ، گل های یاد کسی را پرپر نمی کنم
من
مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم
از باورمان دور است فرسنگ ها ، مرگ عزیزی که تنها عزیز ما نبود
اما چه می توان کرد بر آنچه تقدیر الهی است ، جز صبوری و صبوری


منبع : مادرم که رفت شهر خالی شد........نیستی مادرم...
برچسب ها :

آخرین قصه...

:: آخرین قصه...

آخرین قصه...


بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم

تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

بیا نامهربان

و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم

و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعر های من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر

تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

درون قصه هایم ، قهرمانهارا

به خون خواهم کشید آخر

و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

ببخش ای خاکی خسته

اگر امشب به میل من

کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی

«خداحافظ»



منبع : مادرم که رفت شهر خالی شد........آخرین قصه...
برچسب ها : امشب ,آخرین ,امشب آخرین ,زنده داری ,بستر تاریک ,کنار بستر ,امشب برای